من تازگیها فهمیدم که بارون مشنگی در بهار افسردگی میاره!البته فقط برای مشنگ هایی که دلشون میخواد افسرده باشن و با بارون این حس رو تقویت می کنن!
فعلا که عقل ایجاب میکنه که من هم شدیدا افسرده باشم(به دلیل همون
نمره ریاضیات جادوئیم!!)اما متاسفانه هرچی زور میزنم که روی مد افسردگی باشم تو خودم کوچکترین ذره ای از افسردگی پیدا نمی کنم!!چــــــــــــــــــــرا؟من میخوام افسرده باشم!(آهان!میشه از غم نداشتن افسردگی افسرده شد!ولی به نظر من این بیشتر خنده داره تا افسردگی آور!!)
توجه!من میخوام نظر بدم!خیلی مهمه!p:
دلم میخواد درباره اون دوستانی که بیشتر از همه دیدمشون و فکر میکنم تا حدی بشناشمشون نظرمو بگم...البته شاید هم اشتباه باشه اما این فقط نظر منه.پس اگه کسی ناراحت شد پیشاپیش معذرت!
کرام:فکر میکنم خود ظاهریشو خیلی خوب شناختم,کسی که غم و ناراحتی هاشو پشت یه نقاب شادی و بی خیالی پنهون میکنه و
خیلی چیزهای دیگه,اما هنوز از خود واقعیش سردر نیاوردم!
هری:یه پسر رک گو,یه آدم خوش بین,یه دوست بامرام,یه دل مهربون,یه قلب پاک!جز اینا چیزی برای گفتن ندارم!
مارکی:نمونهُ یه انسان سرخورده,از دنیا,از زندگی,از(عشق!شاید!),از خدا.باید هرچی زودتر چیزی برای چنگ زدن بهش پیدا کنه,ولی نه هرچیزی,چون خیلی چیزا هستن که طنابشون پوسیده است...وگرنه به همون جایی سقوط میکنه که ازش وحشت داره.
دیمنتور:برخلاف اسمش!!یه دوست خوب و مهربونه که سنگ صبور همه است,درحالی که خودش بیشتر از همه به سنگ صبور نیاز داره!
و بقیه...
فلور,
دامبلدور و
کالین,چون زیاد ندیدمتون نمیتونم ادعا کنم که میشناسمتون.البته درمورد بقیه هم فقط چیزی رو گفتم که خودم احساس میکنم...
من الان خيلی جو جنگ گرفتهام و بهتره حرف نزنم...دلیلش هم از حمله اسمشو نبر به کشور مشنگیام ایران گرفته(اینو برین تو پیک نت و امروز و رویداد بخونین و بمیرین از حرص!حال ندارم لینک بدم!!)تا خوندن وبلاگهای مرگخواران و سربازان سرزمين قاليچه است!!!
دلم ميخواد شما هم اينا رو ببينين:
اينجا وبلاگ يه مرگخواره که مستقیما از وسط جبهه!!!!پست میزنه!من شخصا خيلی کيف کردم از نوشته هاش(باورتون ميشه تعداد کامنت هاش تو روز به ۹۰۰ تا هم ميرسه؟)

خوش به حالــــــــــــــــش!
اينجا هم وبلاگ يه سربازه از سرزمين قاليچه که فعلا به دليل جنگ و بمباران مرکز مخابرات رفته تو پاتيل...ولی بهتره يه سر به
آرشيوش بزنين!!
(من به اين زودی آپ شدم دلیل نمیشه واسه پایینی کامنت ندین ها!!!)
هووووورااااا!!
صدام رفـــــــــــــــت!چقدر جالـــــــــب!!من خیلی حال کردم!آخ جاااااااان!
(یکی نیست به من بگه آخه تو این وسط چیکاره ای که خوشحال میشی!؟؟!؟!)
ولی این یه بدی هم داره آخه با اینکه صدام هم یه جادوگر سیاه و معروف بود ولی شکست خورد...و اسمشو نبر اینجوری نشون داده که میتونه بر خیلی جاهای دیگه هم مسلط شه.
دوستی دارم به اسم مندی که حدود یه سال و نیمه میشناسمش.برادر مندی,بیل,که پارسال از هاگوارتز فارغ التحصیل شد,توسط مرگ خواران زیر نفرین "تکبر" برای جنگ برده شد...در حالی که فقط 19 سالش بود.شرح و بیان مندی درباره دگرگونی های برادرش,که برای فرار از این جنگ بیهوده به یک مخفیگاه رفته بود و درنتیجه طلسم شدنش,سخنان برادرش درباره سربازان سرزمین قالیچه,منو به گونه ای هشدار دهنده از وحشتناک ترین زشتی جنگ,یعنی تفتیش روح انسان آگاه کرد.
یه جوری شده بودم...حالم داشت بهم میخورد از این همه بدی,زشتی و آدم کشی فقط واسه چی؟:منافع!
بهرحال...موضوعاتی بهتر از جنگ هم واسه گفتن دارم.با وجودیکه تو پاتیل بودم اما بیکار ننشستم!به جز جنگ همه چی تو دنیای خودمون روال عادیشو طی میکنه...
راستی!میدونین اسم من "چو" یعنی چی؟؟:"
پــایـــیــــــــــــز"!(حال کنین!)
الان
ساحرمحبوبم داره میخونه...خیلی صداش نانازه! به نظر من اگه قرار باشه تو یه فیلم واسه یه "ققنوس" صدا بذارن صدای اینو بهتره بردارن.صداهای
متالیکا,
لیلا و
شکیرا رو هم واسه اژدهای دم شاخی مجار باید بردارن.
اینجا من یه سری اصطلاحات از "فرهنگ اصطلاحات و زبان بین المللی جادوگران" گذاشتم.امیدوارم اگه شما هم تیکه هایی بلدین بگین که ثبت بشه:
تو پاتیل رفتن=حبس بودن,اجازه انجام کاری را نداشتن.(به مشنگی:تو قوطی)
مشنگول=خنگ,هری پاتر حالیش نمیشه.
میرتل بازی در نیار=زرزر نکن,جیغ نزن,لوس نشو.
اون یه دیمنتور واقعی یه=آویزون,اعصاب خورد کن,غم آور.(البته منظور همه دیمنتورها نیست!!)
چش زرد=بدجنس.
واااای چه خرچال=چقدر ناز.خوشگل,بانمک.
اينجا برين عکس دی وی دی تالار اسرار رو ببينين!خيلی خوشگله!
و....
اينجا هم خلاصه کتاب نظم ققنوسه که خيلی باحالتر و دقيق تره...فقط فرقش اينه که انگليسیه!!!
زمان1:ساعت 5 یک بعد از ظهر قشنگ و آفتابی بعد از باران
همراه با صدای آواز جوجه ققنوس ها
مکان:روی یک نیمکت رنگ و رورفته در یک
روستای جادوگری شمال ایران,دور از چشم مشنگها
جاتون خالی!بالاخره بعد دوهفته دوری هرچی که مربوط به دنیای خودمون میشد بالاخره به یه جایی رفتیم که احساس خود بودن میکنم!دیگه از چشم های مشنگ راحتم و
هرکاری دلم بخواد میتونم انجام بدم.تنها چیزی که اینجا با دنیای مشنگ ها وجه مشترک داره اینه که تو هردوجا باید ظرف بشورم+خدمات دیگه,تا بتونم آن لاین شم!!
آخه مامانم (در کمال تعجب)از لاکهارت بدش میاد و واسه همین از کتاب"افسون های کمک کننده گیلدوری در نظافت خانه" استفاده نمیکنه.نتیجه این میشه که
یه نفر از این تنفر سوءاستفاده میکنه تا آن لاین بشه!
آخ مامان حق باتوئه!لاکهارت کیه دیگه؟ایشالا
دیمنتور ببردش!مرتیکه
(....)!آره حق باتوئه
(...)هم هست!حالا میشه آن لاین شم؟؟!!!حالا خوبه بابام اینترنت جادوئی داره وگرنه مجبور بودم برم
نزدیک ترین شهرمشنگی که 40 کیلومتر فاصله است!!!
راستی دیدین دیشب کل مناطق مشنگی-جادوگری ایران برق رفت؟؟خیلی حال داد!حتی افسون های"لوموس" ماهم کار نمیکرد!! منو باش که درحالی که برتی بات با طعم ناخن میخوردم تنها وسط جنگل گیر افتاده بودم)):خیلی وحشتناک بود!
راستی
فــــــــلور!آی کیل یو!!پس کجایی تو؟ما رفتیم تهران و تو جغدت نرسید!مثلا میخواستیم میتینگ بذاریم!آبرومون رفت!حالا من چیکار کنم حسرت میتینگ تهران و دیدن
عقشولی یک عدد دیمنتور! تو دلم موند!مجبورم اینجا با جادوگرهای شهرکمون که اینجا نشستن و دارن افتخار میدن کامنت زنده و live میگن,میتینگ بذارم.خب باشه چون عقده ای نشن اسمشونو میگم!:
(...),
(...),
(...) و
(...)!!ولی در صورتی میتونم با اینها میتینگ بذارم که خطر نفرین"آواداکداورا" از سوی
یه نفر رو بتونم تحمل کنم!!!
زمان2:ساعت 10 یک شب لعنتی
همراه با بوی (..بی تربیتی..) کج پای لعنتی فلان فلان شده!
مکان:خانه مشنگی مان در تهران
آآآآآآآآخ الان اینقدر اعصابم خورده که آرزو میکنم کاشکی کج پا همونروز زیر ماشین خاله ام له میشد)):نگو وقتی مارفته بودیم دیارجادوئیمون,اون تمام این مدت تو اتاق من بدبخت که درش قفل بود گیر کرده بود!وااااای آینه قدی جون کجایی؟؟)):وااااای همه توری های 10 هزارتومانی سیلکم)):واااای کارهای عکاسی جادوئیم)):وااااااااااااااای تختم که پر بی تربیتی کج پاست!!!! وااااای!

کاشکی وزغ داشتیم!
نمیدونم چه اتفاقی داره برام می افته,و نمیدونم آیا هیچ وقت خواهم فهمید یا نه؟اخیرا خیلی اتفاق ها برام افتاده و من نمیتونم معنای آنچه که برام رخ میده رو درک کنم.
بالاخره به آخرين جايی که تونستم پناه بيارم همين وبلاگم بود...هيچ جايی نميتونستم برم...فقط دستم مي رفت روaddress bar اون بالا و دلم میخواست یه چیزی بنویسم فارغ از www.com ها و به جایی برسم که این دلم میخواد...ولی خودم هم دقیقا نمیدونم چی
میخواد...دلیلش روشنه ولی ذهنم منو مجبور میکنه که نادیده بگیرمش و در تمام ساعات بیداری نگرانی و تشویش ولم نمیکنه.کاشکی یه جوری از این همه سردرگمی راحت میشدم...انگار داره همون اتفاقی می افته که یه بار افتاده بود,همون حرف ها و همون کارها...ولی این بار فرق میکنه انگار اون موقع بچه بودم و نمیتونستم بفهمم.یه احساساتی داره توم بیدار میشه که با دفعه پیش فرق داره.خیلی فراتره...غمناک و در عین حال دوست داشتنی.هیچ جوری نمیتونم جلوشو بگیرم.
سعی میکنم به خودم بقبولانم که این فکرها درست نیست.ولی اصلا هیچی دست خودم نیست...الان داره
خواننده محبوبم میخونه:
,and how I choose and where I draw The line...
?between truth and necessary pain
,and how do I know and where I get my belife
?that things will be alright again
,what words do I know to try and explain
...?to those witness all my tears
کاشکی هیچ کس تو دنیا ناراحت نباشه,همه به چیزی که میخوان برسن,هرلحظه رو اونجور که میخوان زندگی کنن,قبل از آنکه از کف برن...
همتون رو دوست دارم,همه اونهایی که قبولتون دارم.ولی هرکس تو مشکلات خودشه...همه همدیگه رو فراموش میکنن.
دلم میخواد کاردرست رو انجام بدم.مشکل اینجاست که نمیدونم درست اند یا نه؟
با این حال هیچ چیزی تو وجود من تغییر نکرده و نخواهد کرد,آدمها میان و میرن,زندگی روال خودشو طی میکنه با همه غم و شادی هاش,زمان میگذره,ولی من دلم همونی می مونه که مونده بود...
این ثبوت می مونه تا لحظه مرگ...چرا که مردن رسم دیرین بی ثباتی دنیاست.
مگه نه؟
بالاخره حوصله کردم یه چیزی بنویسم! ببخشید که حالتونو با وبلاگ آپ دت نشده ام گرفتم!!
حالا که یه هفته از عید گذشته,خیلی چیزها برای گفتن هست...این که سال پیش رو چطوری گذروندم,سال تحویلمو با توجه به اینکه دوست دارم کل سال به اون شکل باشه چطوری ردیدم(رد کردم), و یک سوال بی جواب: امسال نتیجه دنیای ما+اسمشو نبر چی میشه؟
نیمه اول سال گذشته پر از حوادث بد و ناراحت کننده بود از جمله قدرت گرفتن اسمشو نبر...همچنین برای من اتفاقاتی افتاد که خیلی غم انگیز و دردناک بود.اتفاقاتی که به جز یکی از آنها,مرگ
سدریک,اصلا قابل گفتن نیستند.همه این ها آنقدر از نظر ذهنی و جسمی روی من اثر داشتند که باعث شد من کاملا از زندگی ناامید بشم.بخصوص که از هاگوارتز هم دور بودم و هیچی تو دنیای مشنگ ها نمیتونست منو تسلی بده.
اما قبل از شروع نیمه دوم سال,تا کمی بعد ازآغاز سال تحصیلی در هاگوارتز,اتفاقاتی افتاد که واقعا زندگی منو عوض کرد...عضویت در
وزارت سحروجادوی هرمیون و گرد آمدن نوجوانان جادوگر فراموش شده در بین مشنگها,تحصیل در رشته موردعلاقه ام
هنرهای جادوئی,ورود به دنیای بلاگرها,و آشنایی ام با
کرام(که مهم ترین اتفاق بود!)...وهمچنین پیدا کردن دوستانی که به نظر من از هر لحاظ در دنیا نظیر ندارند!:
هری, یک عدد
دیمنتور,
مارکی,
راشل,
کتی,
هرمیون,
گینی,
پاملا,
فلور,
فرد,
آنجلینا,
پسر دامبلدور,و...(از چهارتای اولی که از همه کم نظیرتراند به بعد,بقیه به ترتیب نیست! دعوا نکنین!)
من میخواستم لحظه سال تحویل رو آن لاین باشم و با کسی که دوست دارم راحت بچتم و یه سیم مودم عیدی تو دستم باشه و مامانم هم هی بگه باشه عزیزم!اما عوض همه این حرفا خواب موندم!!!!
درست یه دقیقه بعد بیدار شدم و دیدم همه دارن روبوسی میکنن!!یهو برق کاغذهای سبز تو دست داداشم خوابو از چشام پروند!
زودی نشستم سرسفره که تا دیر نشده
دعای سال تحویلم رو بگم(حیف که زمان برگردون نداشتم).بعد هم رفتیم بالا پیش بابابزرگم تا با عیدی گرفتن سرافرازش کنیم!بعد من اومدم پایین و آن لاین شدم و بعدش هم خوابیدم تا برای11ساعت رفتن به خونه عمه مشنگه و بچه هاش! آمادگی پیدا کنم!