من همیشه وقتای غیرعادی حس نوشتنم میاد!مثل الان که فقط دو روز به کریسمس مونده؛ دو روز به دیدن بابانوئلم که یک سال و نیمه ندیدمش... برای کسی مثل من که تو بیست و یک ساله قبل از اومدن حتی یک روز هم ازشون دور نبودم، یک سال و نیم یعنی فاجعه! مامانوئل رو تازه شش ماه پیش دیدم و برای همین یه خورده بیشتر دلم واسه بابانوئلم تنگ شده!
حالا 9 ماه از اومدن من به HAL میگذره. درسامون سخت تر شده و امتحانای زیادی رو دیچ کردم و روهم قلمبه شدن و باید تا دو ماه دیگه همه رو امتحان بدم! تعطیلات کریسمس سه روزه شروع شده و حدود سه هفته قراره ادامه پیدا کنه. هوا هم الان که اینو می نویسم 1درجه زیر صفره ولی بدی سرمای اینجا, سوزشه! یه باد یخی میاد مثله نفس دیمنتور که دلت میخواد همونجا بمیری حتی اگه وسط میدتاون ایست کونامی واستاده باشی!
توکیو هم همه چی بیاد, برف عمرا نمیاد!
حالا من تو این سرما برنامه ریختم مامابابانوئولا رو ببرم دیزنی لند همین جمعه!
خب من چیکار کنم که دیزنی لند آخرین روز برنامه ویژه نمایش چراغونیشون این جمعه اس و مامانوئل اینا هم پنج شنبه میان؟
بعد در مورد درسهامم بگم... اعتراف می کنم که تا الان یه مبحث نیست که به ژاپنی کامل فهمیده باشم!!
اون از اصطلاحای انگلیسی که همه رو به ژاپنی بر می گردونن و اینقدر تلفظ کلمه عوض میشه که منم که تنها پوینت مثبتم اینجا زبان انگلیسیمه, یه جاهایی باید یه سوتی های ضایعی بدم و وقتی استاد اِباتا به عنوان اکسپرت انگلیسی کلاس ازم می پرسه «Fouuto-toreranto» چی میشه, عین خنگولا بگم: «آقا این انگلیسی نیست!!» و استاد هم با همون کتاب «Fundamental IT engineer»بزنه تو سرم و بگه «مشنگ, میگم انگلیسیه! برو تو دیکشنری نگاه کن!» منم میرم و میبینم و با خجالت معنی همون کلمه رو که در اصل Fault Tolerant هستش رو در میارم! باز صد رحمت به اینجا که خود انگلیسی رو استفاده می کنن, ایران که معنی هم می کنه! مثلا ماوس رو می کنه موش واره! چه می دونم!
حالا اینها اونقدرم بد نیست... درسها خیلی لذت بخشه. خوبیشم همینه...
هرروز... محیط اینجا, احترام اینها و آرامش و چیزای خوب اینجا رو که میبینم, حسرت می خورم به حال ایران و مردمم. به این فکر می کنم که چقد مردم ما صبورن... و چقد ارزش خیلی چیزها رو دارن و با این حال این حق ازشون گرفته شده... چقد سختی می کشن و چقد حقوقشون پایمال شده و با این حال با قدرت ادامه می دن... نمیدونین چه حسی داره اینها رو ببینی, آدم کلی غصه می خوره...
داشتم فکر می کردم آیا من دوباره خواهم تونست تو ایران زندگی کنم؟ بعد از رفاه و راحتی و آرامشی که اینجا تجربه کردم... نه فقط این چیزها, بلکه خیلی چیزهای دیگه ای که فقط مختص توکیوئن... نمیدونم, به قول نی-نی, کسی که تو توکیو زندگی کنه دیگه نمیتونه حتی تو یه شهر دیگه ژاپن زندگی کنه, چه برسه به خارج از ژاپن... شاید حالا جایی مثله نیویورک افاقه کنه Oo
گفتم نی-نی, یه کمم از نی نی بگم, بهترین دوستمه, پدر و مادرش روس هستن ولی متولد آلمانه و اونجا هم زندگی می کنن. یه سالی از من کوچیکتره و اونهم همزمان با من اومده بود ژاپن, ولی ویزای یک ساله کاری گرفته بود که بعد از فارغ التحصیلی از مدرسه یه کم تجربه زندگی تو یه کشور خارجی رو داشته باشه. فوق العاده باهوشه و با ژاپنی هفت تا زبان بلده. قبل از اینکه بیام ژاپن باهاش تو اینترنت آشنا شدیم و اینجا بهترین دوستای هم شدیم. یه مدت هم نزدیک هفت ماه تو یه ساختمون بودیم تا اینکه اون برگشت آلمان که بره دانشگاه. این اینجا با یه پسر چینی آشنا شده بود, بعد نه نی نی چینی بلد بود, نه پسره انگیلیسی, جفتشون ژاپنی باهم حرف می زنن!:دی قیافه هاشونم که اصلا بهم نمیاد! وای! من فکرشم نمی کردم نی نی حتی بره سمتش!
-گرچه یکی نیست اینها رو به خود من بگه که تاکوما رو پیدا کردم!- بهرحال حالا اینها نامزد کردن و قراره ازدواج کنن!
یحتمل پسره داره با دمش گردو میشکونه! حالا نی نی هم هر چند ماه یه بار میاد اینجا پیش ما. تا دو سال دیگه که برای تحصیل بیاد. این هم از نی نی.
دیگه... الان هم صبحه و میخوام آماده شم برم شینجوکو صد تا چیز و ایده و اینها پیدا کنم به عنوان هدیه کریسمس واسه مامان و بابا و تاکوما که تا پس فردا بدم!
آقا من پوووووووووووول نـــــــــــــــدارم! نایــــــــــــن دایو! نای نای!
فعلا یه شرت سامورایی بدجور چشممو گرفته که اینجا تازه اومده و شدیدا محبوب شده! ایده اش فوق العاده خنده داره! این زره ها و لباسای رزمی سامورایی رو دیدی؟ عین اونها شرت ساختن که تنت می کنی انگار از اون زره ها پوشیدی! لوووول! اینجاس عکسش!
Updated: آها امروز سه باز زلزله پنج ریشتری اومد, همه جا لرزید چند دقیقه, بعد که تموم شد میز کوچولومو رو برگردوندم سرجاش و بقیه غذامو خوردم!
باز این همش پنج تا بود... سر اون دفعه قبلی که هفت ریشتر بود یه کم اومدم سروصدا کنم , بس که هیچکی به رو خودش نمی آورد چنان ضایع شدم که دیگه بمب هم منفجر شه تکون نمیخورم!
هوم؟ ()
West of the Sun, East of the Moon
Lies the haven of the star,
The white tower of the Wanderer
And the rocks of Eglamar.
There Wingelot is harboured,
While Earendel looks afar
O'er the darkness of the waters
Between here and Eglamar
Out, out, beyond Taniquetil
In Valinor, afar.