﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>harrypotterists's title</title>
    <description>harrypotterists's description</description>
    <link>http://harrypotterists.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>Sepide Donne</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 21 Dec 2009 21:42:48 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>!TOKYO XMAS</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;من همیشه وقتای غیرعادی حس نوشتنم میاد!مثل الان که فقط دو روز به کریسمس مونده؛ دو روز به دیدن بابانوئلم که یک سال و نیمه ندیدمش... برای کسی مثل من که تو بیست و یک ساله قبل از اومدن حتی یک روز هم ازشون دور نبودم، یک سال و نیم یعنی فاجعه! مامانوئل رو تازه شش ماه پیش دیدم و برای همین یه خورده بیشتر دلم واسه بابانوئلم تنگ شده!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حالا 9 ماه از اومدن من به HAL میگذره. درسامون سخت تر شده و امتحانای زیادی رو دیچ کردم و روهم قلمبه شدن و باید تا دو ماه دیگه همه رو امتحان بدم! تعطیلات کریسمس سه روزه شروع شده و حدود سه هفته قراره ادامه پیدا کنه. هوا هم الان که اینو می نویسم 1درجه زیر صفره ولی بدی سرمای اینجا, سوزشه! یه باد یخی میاد مثله نفس دیمنتور که دلت میخواد همونجا بمیری حتی اگه وسط میدتاون ایست کونامی واستاده باشی!&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" border="0" alt="گریه" /&gt; توکیو هم همه چی بیاد, برف عمرا نمیاد!&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/47.gif" border="0" alt="زبان" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حالا من تو این سرما برنامه ریختم مامابابانوئولا رو ببرم دیزنی لند همین جمعه!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt; خب من چیکار کنم که دیزنی لند آخرین روز برنامه ویژه نمایش چراغونیشون این جمعه اس و مامانوئل اینا هم پنج شنبه میان؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بعد در مورد درسهامم بگم... اعتراف می کنم که تا الان یه مبحث نیست که به ژاپنی کامل فهمیده باشم!!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt; اون از اصطلاحای انگلیسی که همه رو به ژاپنی بر می گردونن و اینقدر تلفظ کلمه عوض میشه که منم که تنها پوینت مثبتم اینجا زبان انگلیسیمه, یه جاهایی باید یه سوتی های ضایعی بدم و وقتی استاد اِباتا به عنوان اکسپرت انگلیسی کلاس ازم می پرسه &amp;laquo;Fouuto-toreranto&amp;raquo; چی میشه, عین خنگولا بگم: &amp;laquo;آقا این انگلیسی نیست!!&amp;raquo; و استاد هم با همون کتاب &amp;laquo;Fundamental IT engineer&amp;raquo;بزنه تو سرم و بگه &amp;laquo;مشنگ, میگم انگلیسیه! برو تو دیکشنری نگاه کن!&amp;raquo; منم میرم و میبینم و با خجالت معنی همون کلمه رو که در اصل Fault Tolerant هستش رو در میارم! باز صد رحمت به اینجا که خود انگلیسی رو استفاده می کنن, ایران که معنی هم می کنه! مثلا ماوس رو می کنه موش واره! چه می دونم! &lt;br /&gt;حالا اینها اونقدرم بد نیست... درسها خیلی لذت بخشه. خوبیشم همینه... &lt;br /&gt; هرروز... محیط اینجا, احترام اینها و آرامش و چیزای خوب اینجا رو که میبینم, حسرت می خورم به حال ایران و مردمم. به این فکر می کنم که چقد مردم ما صبورن... و چقد ارزش خیلی چیزها رو دارن و با این حال این حق ازشون گرفته شده... چقد سختی می کشن و چقد حقوقشون پایمال شده و با این حال با قدرت ادامه می دن... نمیدونین چه حسی داره اینها رو ببینی, آدم کلی غصه می خوره...&lt;br /&gt;داشتم فکر می کردم آیا من دوباره خواهم تونست تو ایران زندگی کنم؟ بعد از رفاه و راحتی و آرامشی که اینجا تجربه کردم... نه فقط این چیزها, بلکه خیلی چیزهای دیگه ای که فقط مختص توکیوئن... نمیدونم, به قول نی-نی, کسی که تو توکیو زندگی کنه دیگه نمیتونه حتی تو یه شهر دیگه ژاپن زندگی کنه, چه برسه به خارج از ژاپن... شاید حالا جایی مثله نیویورک افاقه کنه Oo&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفتم نی-نی, یه کمم از نی نی بگم, بهترین دوستمه, پدر و مادرش روس هستن ولی متولد آلمانه و اونجا هم زندگی می کنن. یه سالی از من کوچیکتره و اونهم همزمان با من اومده بود ژاپن, ولی ویزای یک ساله کاری گرفته بود که بعد از فارغ التحصیلی از مدرسه یه کم تجربه زندگی تو یه کشور خارجی رو داشته باشه. فوق العاده باهوشه و با ژاپنی هفت تا زبان بلده. قبل از اینکه بیام ژاپن باهاش تو اینترنت آشنا شدیم و اینجا بهترین دوستای هم شدیم. یه مدت هم نزدیک هفت ماه تو یه ساختمون بودیم تا اینکه اون برگشت آلمان که بره دانشگاه. این اینجا با یه پسر چینی آشنا شده بود, بعد نه نی نی چینی بلد بود, نه پسره انگیلیسی, جفتشون ژاپنی باهم حرف می زنن!:دی&amp;nbsp; قیافه هاشونم که اصلا بهم نمیاد! وای! من فکرشم نمی کردم نی نی حتی بره سمتش!&amp;nbsp;&lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" border="0" alt="تعجب" /&gt; -گرچه یکی نیست اینها رو به خود من بگه که تاکوما رو پیدا کردم!- بهرحال حالا اینها نامزد کردن و قراره ازدواج کنن!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt; یحتمل پسره داره با دمش گردو میشکونه! حالا نی نی هم هر چند ماه یه بار میاد اینجا پیش ما. تا دو سال دیگه که برای تحصیل بیاد. این هم از نی نی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دیگه... الان هم صبحه و میخوام آماده شم برم شینجوکو صد تا چیز و ایده و اینها پیدا کنم به عنوان هدیه کریسمس واسه مامان و بابا و تاکوما که تا پس فردا بدم!&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" border="0" alt="گریه" /&gt; آقا من پوووووووووووول نـــــــــــــــدارم! نایــــــــــــن دایو! نای نای!&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" border="0" alt="گریه" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فعلا یه شرت سامورایی بدجور چشممو گرفته که اینجا تازه اومده و شدیدا محبوب شده! ایده اش فوق العاده خنده داره! این زره ها و لباسای رزمی سامورایی رو دیدی؟ عین اونها شرت ساختن که تنت می کنی انگار از اون زره ها پوشیدی! لوووول! &lt;a href="http://www.cnngo.com/sites/default/files/imagecache/240x240/samuraiunderwear-240.jpg"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;اینجاس&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;عکسش!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;Updated: آها امروز سه باز زلزله پنج ریشتری اومد, همه جا لرزید چند دقیقه, بعد که تموم شد میز کوچولومو رو برگردوندم سرجاش و بقیه غذامو خوردم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;باز این همش پنج تا بود... سر اون دفعه قبلی که هفت ریشتر بود یه کم اومدم سروصدا کنم , بس که هیچکی به رو خودش نمی آورد چنان ضایع شدم که دیگه بمب هم منفجر شه تکون نمیخورم!&lt;img title="خنثی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/22.gif" border="0" alt="خنثی" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://harrypotterists.persianblog.ir/post/102</link>
      <author>Sepide Donne</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=2815&amp;postID=3955102</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2815.post-3955102</guid>
      <pubDate>Mon, 21 Dec 2009 21:42:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>!!Tokyo! DAISUKI</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;توکیو، دایسوکــــــــــــــــــــــــــی!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;حدود یه سال و دو ماهیه که اینجام. دو تا قدم اوله هدفم رو ورداشتم که اولیش تحصیل تو یه مدرسه زبان ژاپنی و دومیش قبولی تو زمینه شبیه سازی و بازی های ویدئویی تو یه دانشگاه ژاپنی بود. حالا پنج ماهه که تو HAL Tokyo که به طرز باحالی هم تلفظ میکننش&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt; (haru tou~kyou~) تو رشته Game که فعلا شامل تمام زمینه های ساخت بازیه(طراحی، برنامه نویسی و تدارک) درس می خونم. مدرسه ام تو مرکز آسمون خراشای شینجوکوئه که منطقه مرکزی توکیوس. همه اینها حتی خیلی خیلی بیشتر از چیزی بوده که تو خوابهام میدیدم... و روز به روز دارم بیشتر عاشق اینجا میشم:x&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;توکیو! خیلی چیزای جدید بهم یاد دادی...&lt;br /&gt;مثلن باور کردم که اگه برم دنباله رویاهامو خودم بمونم، اونوقته که می تونم افتخار کنم به خودم...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;تو یادم دادی که میشه با آدمایی با طرز تفکر و عقاید کاااااااملن متفاوت زندگی کردو&amp;nbsp; بهشون احترام گذاشت... و مهم ترش اینکه این احترام حد و مرز نداره; مثلن استاد ما -که عشقه منه-، Ebata Sensei، که همیشه سرکلاس اول و آخر به هممون تعظیم می کنه و&amp;nbsp; میگه: هاجیمه مااااااااااس! بعد ما همزمان تعظیم می کنیم و میگیم onegaishimaaaaaasu! :دی&lt;br /&gt;حالا من که می گم توصیفشو اینجا، ممکنه&amp;nbsp; به نظر موجود فسیلی بیاد (اینم دقیقا اشتباه و فرق ما ایرانیا که احترام گذاشتنو خز یا فسیل می دونیم!!!!) اما بهکل برعکسه! حتی اکثرا منو به شوخی میزنه و همیــــــــشه میخنده با اون دندونای طفلک بدجور خرابش حتی وقتی عصبانیه مثلا! &lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" border="0" alt="قلب" /&gt; فکر کن عکسهای ایشون رو به عنوان جک های پروژه بازیمون استفاده کردیم! عکس یه استادوها!&amp;zwnj; فک کن براش کلاه بوقی و اینا بذاری و به طرز مانگایی متحرکش کنی و تو یه بازی استفاده کنی!:x&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;توکیو... تو بهم یاد دادی که اونچیزی که الان هستیو مدیون زحمت و تلاش مردمتی؛ پس منم اگه بخوام به هدف بزرگی برسم باید همین قدر تلاش کنم...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;من اینجا دیدم که تو دنیای تو، کارگری که داره اعماق تونل های مترو رو می کننه با مهندسی که بالای آسمون خراشا کار میکنه به یه اندازه محترمن... چون جفتشون یه هدف دارن و اونم خدمت به مردمشونه...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;تو به من یه زاویه جدیدی از دنیای تالکین رو نشون دادی؛ اینکه درختای سبز باستانی هنوز می تونن درهم تنیده میان برج های خاکستری زندگی کنن، و دنیاهای فانتزی در لابلای خیابون های روشن از نور نئون جریان داشته باشن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من فهمیدم که اجرای قوانین، حس احترام به خودم و این کشور رو بهم میده و در مقابل حسی که من از احترام متقابل اونها برای اجراشون میگیرم... قلمبه به نظر میاد اما واقعا فکر نمیکردم تاحالا اینقدر قانونمداری رو دوست داشته باشم با توجه به فرهنگ ایرانیم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;توکیو! تو بهم نشون دادی که&amp;nbsp; خدمات عمومی تا چه حد میتونن سریع و خدا باشن! :دی و اینکه چقدر مترو سواری لذت بخشه!! نه واقعا تاحالا اینهمه عاشق announcmentهای مترو نشده بودم! نصف انونسهای متروهای توکیو رو حفظ شدم! :دی حالا یه پست کامل واسه اون میذارم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو بهم مفهوم "ما" رو یاد دادی! این روزها که برای ساخت بازی با یه تیم از بچه های مدرسه کار میکنیم، فهمیدم که چقدر کلمه "حسادت" و سعی برای برتری تو گروه اینجا بی معنیه! حتی یه جاهایی یه کم هم از خودم خجالت کشیدم... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو بهم یاد دادی که میشه برترین تکنولوژی ها رو داشت و هنوز فرهنگ گذشته رو حفظ کرد.. مثل روباتی به شکل یه گربه سامورائی، یا وقتی که موقه عبور از میان آسمون خراشا یهو یهه پارک بزرگو قدیمی با یه معبد نوستالژیک جلوم سبز میشه... یا بوی دلنشین تاتامی (ساقه های نی) که واسه کف خونه های مسکونی که اکثرا کمتر از&amp;nbsp; سه طبقن استفاده میشن... و تمام حسی که لابلای خیابونهای تو جریان داره...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;تو سرزمین آفتاب تابانی؛ تو شهر انعکاس درختان و چراغ ها، در آینه &amp;zwnj;های برج هایی؛ و من افتخار می کنم که تو شهری ام که به شبیه ترین عنوان ممکن انتخاب شده:&amp;nbsp; City of the Future...&lt;br /&gt; اینا&amp;nbsp; دوست داشتنی ترین چیزهای تو توی ذهن من ان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توکیو! &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;از ته دل خوشحالم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;از اینکه اینجام! آی هوپ که تا ابد میان این هوای شفاف! بمونم...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;دایسوکی!!&amp;zwnj;&lt;br /&gt;فعلا!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://harrypotterists.persianblog.ir/post/101</link>
      <author>Sepide Donne</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=2815&amp;postID=3474144</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2815.post-3474144</guid>
      <pubDate>Wed, 02 Sep 2009 09:52:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>TOKYO GAME SHOW 2008</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;روزی که رفتم توکیو گیم شو!!!!!!!!!! مای فریکینگ گاد!!! هنوز باورم نمیشه! هنوز اشکای شادیم خشک نشده!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یه گزارش نوشته بودم مفصل که تو بازی رایانه گذاشتن و صداشم درنیاوردن که خبرنگارش از جنس لطیف تشریف دارن! منم دیگه دورشونو گل بر وزن HELL گرفتم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp; آره می گفتم! ۵ صبح زدم بیرون تا بتونم ۸ صبح تو مقر نمایشگاه تو ماکاهاری مسسه -که مکانی برای برگزاری تمامی نمایشگاه های بزرگ توکیو هستش- حاضر باشم. نکته جالب اینجاس که توکیو گیم شو رو میگن "توکیو" ها! اما اصلا یه استان دیگه اس! &lt;br /&gt;خط مترویی که&amp;nbsp;از&amp;nbsp;ماکاهاری مسسه رد میشه آخرش به&amp;nbsp;توکیو دیزنی لند(وای! هنوز تعریف نکردم اونو!!!وای!) راه داره و برا همین مترو به طرز وحشتناکی شلوغ و پر ونگ ونگ و صد البته دمنتورهایی بود که به عشق نمایشگاه بازی می رفتند(همه تریپ شایان!!) تقریبا دو ساعت طول&amp;nbsp;کشید&amp;nbsp;و درست قبله شروع ثبت خبرنگارها به نمایشگاه&amp;nbsp;رسیدم.(که من هم جزو همون خبرنگارا باشم! بله چی فکر کردید! پرس شدم به چه گندگی!!)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;در غرفه پلی استیشن یه سری خوره های ژاپنی داشتن متال گیر آنلاین بازی می کردن و منم محو این صحنه(اینبار نه به خاطر متال گیر بلکه اون یکی سوژه ها!!) که یهو حس کردم از گوشه چشم تو سالن نمایش بغل دستم قیافه آشنایی می بینم!! مغزم چند مین هنگ کرد... باورش نمیشد که!!!!!!!!!!!&amp;zwnj; &lt;strong&gt;هیدئو کوجیما&lt;/strong&gt; در&amp;nbsp;دو متری من نشسته و داره حرف میزنه! مثله این می مونه که سونی خودمون یهو استیو جابس رو دم در خونش ببینه!!! مثله این می موند که... وای! من همونجا همزمان نوز بلید و جنازه شدم!!! و به اشکام سرازیر شد! خیلی جلفه آره می دونم اما آخه کوجیما!!!&amp;zwnj; تو ژاپن بهش لقب سخنگوی&amp;nbsp;خدا&amp;nbsp;دادن!! عزیزم!! چه کاوایییی بود! منو میگی!!! اوهوو اوهوو!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بعد یه کم که گذشت خودمو جمع کردم و از اونجایی که نشان PRESS سونی و پلی استیشن رو بازوم بود تونستم برم جلو (اِهم) واسه همین رفتم از یه مرده بغلش که شبیه بادی گاردا بود پرسیدم میشه باهاش مصاحبه کرد؟ گفت از کجایی؟ گفتم بهش. بعد در این لحظه! در این لحظه تاریخی!!!! کوجیما حواسش به من جمع شد و&amp;nbsp; بهم نگاه کرد و مرده بهش گفت قضیه رو و یه چیزایی گفتن به هم دیگه و دوباره مرده برگشت بهم گفت که متاسفانه امکان مصاحبه نداره چون پس از آن باید برای کاری به شرکت خود در توکیو برگرده ولی از اونجا که برای آقای کوجیما جالبه یه مجله از ایران، کارته کوجیما رو بهم داد و گفت با میل تماس بگیرم ببینم کی میشه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;من دیگه بعد این اتفاق هیچی یادم نمیاد! همه چیو پوری پوری می دیدم!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;Little Big Planet استقبالش وحشتناک بود! در حدی که حتی خود من هم برای آمدن این بازی روشماری می کردم با اینکه هنوز پی اس تری ندارم!!! چون از هفته ها پیش تبلیغات خدای این بازی کل توکیو حتی داخل متروها دیده می شد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;غرفه سگا خدا بود! واسه بازی یاکوزا۴ که مال دنیای زیرزمینی توکیوئه، بخشی از غرفه رو شکل Hostess Bar دکور کرده بودن پر راهنماهای شدیدن nosebleedکننده ای که کت و شلوارهای سیاه یاکوزایی تنشون بود با موهای عزیــــز انیمه ای.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;جالب اینجاس که EA رو اینجا به چیزشونم حساب نمی کنن٫ غرفه اش پیش همه بقیه جوجه بود هیچیزه جالبی هم نداشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفتنی ها خیلی زیاده حالا بعدا ادیت می کنم و عکس ها رو هم میذارم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فعلا!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پی اس: دیدی فیلم Memories of a Geisha&amp;nbsp; رو؟ یادت باشه ها تو اون فیلم سایوری وقتی که بچه بود عاشق یه مرده میشه و بعد می فهمه کار مرده با گیشاها در ارتباطه! همین آقا الگوی ایشون می شه که بره گیشا بشه که وقتی بزرگ شد بتونه دوباره ببینتش! &lt;br /&gt;حالا ربطش چی بود؟ کوجیمای من! :دی بله درست حدس زدید, کوجیما هم برای من تقریبا یه همچین حالتی داره! من کلا به خاطر کوجیما اینجام!:دی &lt;br /&gt;ایشالا میرم تو Kojima Production ـه کونامی کار می کنم! :نوزبلید:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://harrypotterists.persianblog.ir/post/98</link>
      <author>Sepide Donne</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=2815&amp;postID=2124357</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2815.post-2124357</guid>
      <pubDate>Sat, 18 Oct 2008 13:03:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>2Months have passed...</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: left;" dir="ltr"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span lang="EN-US"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;Until now, I was in a shock, I was too happy to believe it is all real, to believe that I am actually in Japan, in the center of Tokyo, to believe that I finally did what I dreamed of...&lt;br /&gt;But I think now is the time, after two months since I came to Japan&amp;hellip;. I am able to cry out loud in happiness, and I can fully realize that I AM here, for REAL, and that&amp;rsquo;s far beyond everything Ive ever imagined.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://harrypotterists.persianblog.ir/post/97</link>
      <author>Sepide Donne</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=2815&amp;postID=1806757</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2815.post-1806757</guid>
      <pubDate>Sun, 03 Aug 2008 08:01:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;بعدا سر فرصت آپدیت می کنم. فقط:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با ١۵٠٠ تومان در ساعت می توانید در یک کافه, با کتابخانه هایی سرشار از مانگا بر روی مبل لم دهید و مانگا بخوانید به همراه انواع نوشیدنی های مجانی, و&amp;nbsp; سری به اتاقک های&amp;nbsp;اینترنتی کافه زده&amp;nbsp;و با اینترنت ١٠٠ مگابایتی با تمام امکانات کامپیوتری عشق نمایید!! &lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" border="0" alt="گریه" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(...آنلاین از همان جای مذکور!!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://pupa.cocolog-nifty.com/blog/images/2007/12/15/manga_cafe.jpg"&gt;&lt;img src="http://pupa.cocolog-nifty.com/blog/images/2007/12/15/manga_cafe.jpg" alt="" width="185" height="136" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://harrypotterists.persianblog.ir/post/96</link>
      <author>Sepide Donne</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=2815&amp;postID=1732267</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2815.post-1732267</guid>
      <pubDate>Tue, 15 Jul 2008 11:55:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>The Night before the Flight</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" dir="ltr"&gt;Tomorrow is The Day...when I will finally leave Iran to Japan... and Now that this day is so close, Im scared.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; It's strange for People when they hear that I am not really that happy these days, why is it? Being sad of leaving all your 21 years behind, and choosing a way to go on are so different for me. Yes, that is the path I decided on and did my best in, but that doesn't mean that it will happen happily luckily. I have to go through so much painful and hard things and I know that well, and I will experience them from now on&amp;hellip; almost for the first time in my life.&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" dir="ltr"&gt;It's so scary I can't stop crying while looking at every corner of the house, and stepping by the refrigerator I cry hysterically when I see the memorable pictures of the family.I pick three of them, in one is me with kaachan, one me and touchan, and one me and niichan. Oh, how much I love them&amp;hellip;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" dir="ltr"&gt;God, I feel like that it is not me, like &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;watching a Drama of someone else's life, I still can't realize that this is REALLY happening, or that I won't be here to see them the next day, how could that be real??&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" dir="ltr"&gt;I'm not regretting what I did, but right now, I really wish it was all a dream, and soon I'll wake up hearing Mom's adorable voice calling and feeling Dad's kind hands on my head and his kiss in the early morning before he is going to work&amp;hellip;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" dir="ltr"&gt;&amp;nbsp;Oh god! I don&amp;rsquo;t know what to do tomorrow when departing... should I not cry? &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;Or that will make them feel that I do not care? Should I cry? Won't that be worse and make them worry?&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" dir="ltr"&gt;I will miss many people&amp;hellip; and most of all, Mom, Dad, and Aizen sama&amp;hellip;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" dir="ltr"&gt;Will my next post be really from another part of the world&amp;hellip;?&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" dir="ltr"&gt;&amp;hellip; &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; direction: ltr; unicode-bidi: embed;" dir="ltr"&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://harrypotterists.persianblog.ir/post/95</link>
      <author>Sepide Donne</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=2815&amp;postID=1671708</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2815.post-1671708</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Jun 2008 00:24:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>YATTAAAAA!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" dir="ltr"&gt;I DID IT !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;...I did it&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;...after sooo long...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;thx GOD ... THANK YOU SOOOO MUCH&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;---------------------&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://img32.picoodle.com/img/img32/4/6/21/f_Memoriesm_84ecb26.jpg"&gt;&lt;img src="http://img26.picoodle.com/img/img26/4/6/22/f_klm_15eb165.jpg" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://harrypotterists.persianblog.ir/post/93</link>
      <author>Sepide Donne</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=2815&amp;postID=1516415</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2815.post-1516415</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Jun 2008 12:54:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;div style="text-align: center;"&gt;پاییز&lt;br /&gt;چرا از بین همه روزها , تو تلخ ترین روزهای من باید پاییز بشه...؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرچین های پارک از همیشه خشک ترن...&lt;br /&gt;روی برگهای خشک یه پاکت سفید مچاله افتاده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;
			&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://harrypotterists.persianblog.ir/post/90</link>
      <author>Sepide Donne</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=2815&amp;postID=250684</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2815.post-250684</guid>
      <pubDate>Wed, 26 Sep 2007 00:29:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;br /&gt;در حال درس خواندن بودم که حس کردم چیزی برق می زند و تکان می خورد. سوسک, از آن نژادهای چاق قهوه ای راه راه بود با پاهای دراز.  تنها وسیله دارای قابلیت له کردن سوسک اسپری کنزویی بود که روی زمین افتاده بود. &lt;br /&gt; مادر گرامی را آوردم که جنازه را جابه جا نماید, اما اثری از سوسک نبود. گشتیم و سرانجام آن سوی اتاق پیدایش کردیم. جنازه بدون هیچ پایی به پشت افتاده بود. به جایی که اسپری کنزو بود نگاهی کردم. فقط یک پای دراز آنجا مانده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگر قدم به اتاق نگذاشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.</description>
      <link>http://harrypotterists.persianblog.ir/post/89</link>
      <author>Sepide Donne</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=2815&amp;postID=250683</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2815.post-250683</guid>
      <pubDate>Thu, 21 Jun 2007 08:01:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>again she fled but swift he came&lt;br style="font-style: italic;" /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;Tinuviel ! Tinuviel&lt;/span&gt;&lt;br style="font-style: italic;" /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;he called her by her elvish name&lt;/span&gt;&lt;br style="font-style: italic;" /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;and then she halted listening .....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;الان داشتم برای توضیح داستان برن و لوتین به &lt;a href="GTMAX" title="GTMAX"&gt;شوالیه عزیز &lt;/a&gt;, متن فارسی شعرشو تایپ می کردم و همون لحظه اصل ترانه که یه زمانی عاشقش بودم و هنوز هم هستم پرت شد تو ذهنم ... داشتم زمزمه ش می کردم با ریتم Tolkien ensamble که این صفحه رو باز کردم و بدون اینکه دست خودم باشه از همون جا که بودم همزمان با خوندنم تایپ می کردم ....... دلیل خاصی نداشت ... &lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;...the Sundering Seas between them lay&lt;/span&gt;&lt;br style="font-style: italic;" /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;and yet at last they met once more &lt;/span&gt;&lt;br style="font-style: italic;" /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;and long ago they passed away&lt;/span&gt;&lt;br style="font-style: italic;" /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;in the forest singing sorrowless ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;/&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه چی خیلی یکنواخت شده و تکراری و خسته کننده. و همه از من انتظار دارن ... متنفرم از اینکه ازم کسی انتظاری داشته باشه من آدم مسئولیت پذیری نیستم واقعا ... یعنی اگه مجبور به پذیرفتن مسئولیت بشم خیلی اذیت میشم مگه اینکه خودم بخوام ...&lt;br /&gt;و جالبش اینجاس که جاهایی که به خاطر خود من ازم  به سری انتظارا رو دارن, فکر نمی کنن یه مین منو به حال خودم بذارن خیلی بهتر باشه ... من خودم خیلی خیلی بهتر میتونم خودمو خوب کنم فقط با من کار نداشته باشید یه مدت ... &lt;br /&gt;آخر خسته شدم و مثل همیشه این روزا ... که بوی تشک گرفتم دیگه, برگشتم تو تختم. واقعا دنیای خواب مخصوصا خواب های من خیلی خیلی قشنگ تر از دنیای واقعیه و برای همین لذت بخشه فرار کردن به اون دنیاها , گرچه میدونم که چیزی رو عوض نمی کنه ولی من واقعا خسته ام برای روبرو شدن با مشکلاتم ... 18 ساعت پشت سر هم خودمو وادار به خواب کردم ولی دیگه حس می کنم دارم Hollow میشم اگه بیشتر از این بمونم. خواب هام دارن تاریک میشن انگار یه جاش سوراخ شده و غم و غصه های مسخره دنیا دارن توش نفوذ می کنن ... &lt;br /&gt;این ماه ها این سال , اینقد منو روحاً !! خسته کرده که حتی نا ندارم با کسی بحث کنم سر مشکلام و اصلا هم حوصله بحث کردن یا حرف زدن راجبه اینکه چه مرگمه یا چی شده ندارم ولی واقعا کسی اینو نمی فهمه و همه میخوان یه جوری به آدم کمک کنن ولی ای کاش می فهمیدن من خودم بهتر میتونم یه جوری باهاشون کنار بیام فقط کاری نداشته باشید چون بدتر از اینی که هست میشه ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالبش اینجاس که کلی کارهای جالب هست برا انجام دادن و در اومدن از این وضعیت ولی حوصله اینشم ندارم که برسم سراغشون یعنی انرژی ندارم. خوش به حال خرسا که 3ماه تمام بیخیال میگیرن می خوابن ... می بینی ؟ من حتی به این وضع فجیع زندگی گیاهی غبطه می خورم الان. بی خاصیت بودن رو ترجیح نمی دم ولی راه دیگه ای جز بیخاصیت بودن ندارم.فعلا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز صب یه کم حالم بهتر شد به روزایی فک کردم که دارن میان. به زودی کلاسام شروع میشه و میتونم خودمو مجبور کنم به چیز دیگه ای فکر کنم مخصوصا که چیزایین که خودم انتخاب کردم بعد از بیخیال شدن دانشگاه مسخرهی که میرفتم. شنا و نقاشی چینی و زبان ژاپنی واقعا حالمو عوض کردن همیشه و شدیدا منتظر ادامه شون ام ... بوی رنگهای مختلف مثل همیشه حالمو بهتر می کنه و الان باید برم سراغ ادامه تصویرسازی ای که دوهفتس اینجا خشک شده ... یه قراری همین روزا دارم با الی سان, یه همزاد با فاصله سنی 15 ساعت که زندگی و افکارمون و علایقمون دقیق دقیق کپی همه ... فک کنم جالب باشه ... گرچه کاملا باورنکردنیه هم برای خودم هم برای هیچکس دیگه. &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;کاش امیدم برای این روزای خوب عبث نشه ... و کاش کمتر کسی از من انتظار داشته باشه من هنوز موندم تو بازسازی شخصیت خودم و زندگیم و باید یه کم چسبکاریش کنم و اینطوری واقعا به هیچی نمی رسم ... همچنان بی خاصیت می مونم. &lt;br /&gt;مووووووگـــــــی سان! ناراحت نباش پلیز و بدرک .... :sight: &lt;br /&gt;/&lt;br /&gt;دلم مانگا می خواد ... ولی نمی دونم چی بخونم و کی بخونم. کاش ...&lt;br /&gt;/&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;میگن نوت بوک رو روی پا نذارید نازائی و سرطان میاره &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خب من صب تا شب نوت بوک نه فقط روی پا , بلکه رو شیکممه!!!! چون دراز می کشم و باهاش کار می کنم ... جرات نمی کنم برم آزمایش سرطان بدم ولی نمی دونم چرا اینقد ناشکرم که برام جالبه اگه واقعا باشه ...؟ به قول مامانم شات دِ هل آپ اند دونت اِوِن سِی ایت اِوِر!!!!&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;دوست دارم یکی رو ببینم اما حیف که وقت امتحاناس.هه تو خونه ما کسی دیگه مدرسه نمیره که بدونم اوضائه دنیا چطوره ...&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;برم صبونه بخورم تا نمردم!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;</description>
      <link>http://harrypotterists.persianblog.ir/post/88</link>
      <author>Sepide Donne</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=2815&amp;postID=250682</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2815.post-250682</guid>
      <pubDate>Mon, 13 Nov 2006 06:44:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
